محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

986

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اردشير ، شاپور را گفت : اين فرزند كيست ؟ گفت : اين هرمز است . اردشير او را فرا خويش خواند و به دو اندر نگريست بسيار و به فراست بيرون آورد و شاپور را گفت : دانم كه اين پسر تو است ، و لكن بگوى كه مادرش كيست ؟ شاپور زمين را بوسه داد و گفت : من خطايى كرده‌ام و ملك را بگويم بدان شرط كه ملك اين را و مادرش را نكشد ، و اگر ببايد كشتن ، مرا بكشد كه خطا من كرده‌ام . پس اردشير با او شرط كرد كه نكشم . شاپور قصّهء آن زن همه او را بگفت . اردشير گفت : اى پسر ! دل مرا شاد كردى ، و منجّمان مرا گفته بودند كه از نسل مهرك فرزندى بيايد كه ملك به او باز گردد . خوش دلم بارى كه از پشت تو است كه آن حقتر است به ملك من و تو . و اردشير با هرمز برّ كرد و خواسته داد بسيار . و چون اردشير بمرد و شاپور به ملك بنشست ، هرمز را به خراسان فرستاد ، و چون سالى ده برآمد ، هرمز سپاه و خواسته بسيار گرد كرد و مردمان بر او حسد كردند ، و مرد پدرش را گفتند كه او سپاه گرد همى كند و به حرب تو خواهد آمد تا ملك از تو بستاند . شاپور او را سوى خويش خواند . ترسيد كه اگر بخواندش نيايد ، و آن خبر پنهان داشت و تدبير همى كرد و مىانديشيد كه چگونه كند . هرمز آن خبر بشنيد و يك دست خويشتن [ ببريد ] و دارو كرد تا بهتر شد . و عجم را رسمى بود كه هر كسى كه بر تن او نقصانى بود از دست يا پاى يا چشم يا بر اندام وى عيبى بود ، او را به ملك ننشاندندى . هرمز آن يك دست بريده به سفطى اندر نهاد و سوى شاپور فرستاد و نامه نبشت و گفت : من چنين شنيدم كه ملك را گفتند كه من بر ملك طمع مىكنم ، و من اين هرگز نينديشيدم ، و بدين ملك اندر طمع نكردم نه به زندگانى و نه بعد از او ، و اينك دست خويش بريدم و خويش را عيبناك كردم تا ملك بداند كه من خويشتن را ناشايان ملك كردم تا هر كه را خواهد ولى عهد كند ، و خواستم خود به درگاه باز آيم نيارستم آمدن ، و هر گه كه ملك مرا بخواند من بيايم . [ فا : نيايم ؟ ] شاپور چون دست هرمز بديد تافته شد . و دلش بسوخت و به دو نامه كرد و به روان اردشير سوگند خورد كه اگر كه خويشتن را پاره پاره كنى كه من اين ملك را بعد از خود جز ترا ندهم ، و او را ولى عهد گردانيد و به درگاه خويش خواند ، و هرمز به درگاه آمد . ص 616 عنوان : ص و صب : در اين دو نسخه عنوانى آمده است كه در اساس نيامده : اخبار هرمزد بن شاپور . س 10 : صب : و چون شاپور بمرد ، هرمز به ملك بنشست و تاج بر سر نهاد و داد و عدل گسترد ، و كارداران پدر را هم بر جاى بداشت و گفت : سيرت نگاه داريد كه به وقت پدرم داشتيد ، و از عمّال پدرش نعمان بن المنذر بن عمرو بن عدى امير عرب بود ، زيرا كه عمرو بن عدى ، اميرى عربزاده بود و اردشير ، آن اميرى به دو دست باز داشته ، و چون اردشير بمرد ، شاپور نيز هم بر آن شيوه دست باز داشت . پس چون از ملك شاپور هشت سال بگذشت ، عمرو بن عدى بمرد ، و او را پسرى ماند نام او منذر بن عمرو بن عدى ، شاپور ملك عرب او را داد و گفت : اردشير ملك عرب از خانگاه عمرو بن